خرید بک لینک
آهای خانمهایی که تازه مادر شده اید! و آهای مادرهایی که خیلی وقت است مادر شده اید! و آهای کسانی که مادر نشده اید ولی مادرشدن اطرافیانتان را دیده اید! لطفا (و خواهشا و التماسا) انقدر به کسی را که آخرین ماههای بارداری اش را طی میکند نگویید :«حالا تا می تونی بخواب! هی بخواب! هی بخواب! بچه که بیاد دیگه نفست رو میبره از بی خوابی!» قطعا او (زن بیچاره ی باردار) شتر نیست و مطمئناً کوهانی ندارد تا خوابهای الان را برای چند ماه بعد ذخیره کند. (اتفاقا به نظر من باید کمتر خوابید و تمرین کم خوابی کرد!) تنها اثری که این حرف روی آن بخت برگشته می گذارد،این است که توی دلش خالی می شود، و کسالت و بی حوصلگی بارداری اش، چه بسا تبدیل به افسردگی شود. چه بسا فکر کند که چه غلطی کردم بچه دار شدم! چه بسا بخواهد با پشت دست بزند توی دهانتان و چهارتا انگشت را توی دندانهای کج و معوجتان خرد کند و همه ی بغض و ترس از زایمان و بعد از زایمان را سر شما خالی کند. (قول نمیدهم دفعه ی بعد این کار را نکنم!) چرا دهانمان به دعای خیر نمی گردد؟ چرا حرف خوب نمی زنیم و دعا نمیکنیم که «ان شالله که بچه ی تو از آن بچه های خوشقلق است» و یا «ان شالله که خدا با تولد این بچه خیر و برکتش را راهی زندگی تان می کند» چرا از شیرینی حس مادرشدن نمی گوییم؟ از اینکه خداراشکر که چنین نعمت بزرگی را به شما عطا کرده. که همین نعمت ِ

برچسب: نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 22:40

ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت پنجم) ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت چهارم) ماجراهای من و حضرت آقا (قسمت سوم) ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت دوم) ماجراهای من و حضرت آقا ... (قسمت اول) وسط تولد و جشن و پایکوبی!!! بودیم که حضرت آقا پیامک داد... - سلام. فردا شب اگه اجازه بدین میخایم خدمت برسیم برا بله برون. و من با چشمانی خون آلود و عصبانی رو کردم به آبجی زهرا که :«تو رو خدا نگاه کن چه پیامکی داده!! آخه اینا رو که دیگه باید مامانش هماهنگ کنه!!!» انگار آبجی زهرا به خاطر آشنایی دورش، مقصر همه ی اعصاب خوردی های من بود! (گرچه خودم هم باور نداشتم که باشد!) و پیامش را اینطور جواب دادم: « لطفا بگید به مادرتون با مادرم هماهنگ کنن» و زیر لب غرولندی کردم و گوشی را کنار گذاشتم. (شاهد آشفتگی و درگیری ذهنی آن شبِ من، فیلم تولد محیاست، موقعی که من، درحال فیلم گرفتن از سفره ی آشِ آبجی هستم و صدای آبجی زهرا توی فیلم می آید که اعتراض کنان می گوید: "اشــــــــــــــرف! (با کشیدگی مفرطِ فتحه ی روی ر !) چرا انقدر تو فکری؟" و من ماله کشان می گویم: "توفکر نیستم! دارم به آشا نگاه میکنم!!!" ( پرانتزنوشت یکُم : به قول سهراب سپهری: چه تماشا دارد آش؟؟!!! و اما پرانتزنوشت دوم: اصولا از اوان زندگی، در پنهان کردن احساساتم فردی شکست خورده و ناموفق تلقی میشوم) :| و آن شب من ، بیشتر از محیا "م

برچسب: ماجراهای, نویسنده: بنیامین رضایی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 22:40

صفحه بندی